تبليغاتX

mi118.com

روژی باران
هرچی دلت ...  .
آدرس وبلاگ جدیدم

 

http://bo-to.blogfa.com

+ نوشته شده در  86/10/17ساعت 23:29  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

همه چی از یاد آدم میره

مگه یادش ...

که همیشه یادشه !!!!

                                ( حسین پناهی )

 

سلام

ممنون از لطف تموم دوستان خیلی خیلی ممنون .... نمی دونم چی بگم .... سکوت می کنم چون چیزی ندارم بگم .... یعنی نمی تونم چیزی بگم...

 

ادامه مطلب رو بخونید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/06ساعت 15:25  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

پشت هر چهره شهري است
كوچه هايش پر رمز پر راز
آسمانش چشم
گاه باران گاه آبي
وزماني پر پرواز كبوترها
باغ اين شهر پراز قاصدك است
همه اينجا منتظرند
چشم به راه
خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست
نقدي بايد زد
قصه بكر شنيدن دارد
پشت هر چهره شهري است
پرشمع
پر نذر
آرزوها بادبادكهايي رقصان
در هوا سرگردان
فرصتي بايد براي دل بستن
ديدن....
پشت هر چهره شهري است
دروازه لبخند كجاست؟؟؟؟
+ نوشته شده در  86/10/06ساعت 14:59  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

سلام

امیدوارم که همگی خوب باشید

ممنون از همه محبتهای که شما نسبت به من دارید .... من نمی تونم هیچی بگم .. شما واقعاْ به من لطف دارین ......

ولی این تصمیم من که چرا نمی خوام دیگه آپ کنم این نیست که دیگه نمی نویسم ... من می نویسم اما با یه هم دل و یه همراه

راستشو بخواین من خیلی چیزایی نگفته تو دلم دارم ولی دیگه بالا نمی آد می خوام با یه همدل باشم ... و دنبالش می گردم .... تا پیداش کنم ..... تنهایی برای خداست ....

پس با یه چراغ در این دنیایی بزرگ دنبال همدل می گردم .... و می خوام وبلاگ جدید خودمو با اون شروع کنم ... البته ببخشید که اینجوری حرف می زنم .... شرمنده ... اگه کسی بدش اومده

پس اگه کسی این وبلاگو خونده باشه یا بخونه حرف دل منو می فهمه .... و اونی که احساس کرد می تونه با من همدل باشه خوشحال می شم بهم بگه ......

همدل منتظرم ............................

 

من دانیال - ۲۶ ساله   با یه دسته گل سرخ و یه چراغ روشن و دیگه هیچ

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 21:31  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 21:19  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

هر چه بیشتر عمر میکنم بیشتراطمینان پیدا میکنم که تفاوت عمده انسانها، تفاوت بین ضعیف و قوی، بین انسان بزرگ و کوچک میزان توانایی یا اراده استوار و خلل ناپذیر آنهاست. به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص می کند دو راه بیشتر پیش رو ندارد: یا مرگ یا پیروزی.

           ( سِر توماس فاول باکستون )

 

هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است. اما هر بار که یک عمل را تکرار می کنیم ما این نخ را ضخیم تر می کنیم و با تکرار عمل نهایتاً این نخ تبدیل به طناب ضخیم و بلندی میشود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد.

  ( اُریسون سووت ماردن )

هیچ چیز به اندازه تمرکز انرژی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمی دهد.

              ( نیدو کیوبین )

منتظر نمانید. زمانی مناسب ترازاکنون وجود ندارد. ازهمین نقطه ای که ایستاده اید با همین ابزار و امکاناتی که در اختیار دارید کار را ادامه دهید. همین طور که پیش می روید ابزارها و امکانات بهتر و مناسب تر را پیدا می کنید.

              ( ناپلئون هیل )

راز قدرت واقعی در این است: با تمرین کردن مداوم یاد بگیرید که چطور توانایی های خود را هدر ندهید و در هر لحظه آنها را بر یک نقطه متمرکز کنید

 ( جیمز آلن )
 

(( دنیا به امید برپاست و انسان به امید زنده است ))
 

         ( دهخدا )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 21:14  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

سال میان دو پلک را
    ثانیه هایی شبیه راز تولد
           بدرقه کردند
                      کم کم در ارتفاع خیس ملاقات
            صومعه نور
           ساخته می شد
                     حادثه از جنس ترس بود
                ترس
                    وارد ترکیب سنگ ها می شد
                   حنجره ای در ضخامت خنک باد
       غربت یک دوست را
          زمزمه می کرد
            از سر باران
              تا ته پاییز
                   تجربه های کبوترانه روان بود
      باران وقتی که ایستاد
        منظره اوراق بود
         وسعت مرطوب
          از نفس افتاد
                  قوس قزح در دهان حوصله ما
              آب شد 

            (سهراب سپهری)
+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 21:11  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

کاش باران ببارد
کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد
کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده
به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ
قدری عشق
قدری مهر وجود داشته باشد
چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده
چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده
هوس چهره ی آن دختر کوچولورا
که وقتی لبخندی تحویلش دادم
با نگاهش مرا در آغوش گرفت
آری، دلم هوای نگاههای معصوم
دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده
من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب
جز یک شاخه گل سرخ زیبا
برای بوییدنش
برای لمس گلبرگهای مخملینش...
آری کاش باران ببارد
دلم هوای باران کرده
هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 21:9  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

سال دوم نیز گذشت .. چه روزها و چه وقتها باهم و بی هم که همه یاد باران در دل من بود ...

من درسم رو تموم کردم ( دیپلم ) ولی چون به رشته ای خودم اصلاْ هیچ علاقه ای نداشتم به این خاطر دیگه ادامه ندادم

ولی باران به درس علاقه داشت و می خواست حتماْ به دانشگاه بره

من بخاطر علاقه ای که به هنر داشتم شروع کردم به کار کردن در اداره ارشاد - هلال احمر و خانه شکوفه ها بصورت قراردادی ... بعد از یک سال من تصمیم گرفتم که به سربازی برم

و این یک سال هم من و باران باهم به همه کارها می رسیدیم ....  من به باران کمک می کردم و باران به من ...

هم دل من بی تو دنیا را به هیچ می دانم و تو دنیای کامل منی ..

من به سربازی رفتم و ۲ماه آموزشی بی مرخصی  با ۲۰ سال گذشتن برای من تمام شد .. و یکی از شبهای زمستان به شهر خود باز گشتم ..... اولین کاری که کردم از یک باجه تلفن به باران زنگ زدم که جواب نداد و مجبور شودم با تمام وسایلم جلوی خونه باران برم ..

من و باران یه رمز داشتیم .... یه صوتی بود که تنهای صوتی بود که من بلد بودم .. صوت زدم

چهره زیبایی باران رو دیدم .... فوری رفت رو پشت بام .. اونجا بهم گفت که برم خونه بهم زنگ می زنه

........... مرخصی تموم شد .......

۵ ماه از سربازی من گذشت من به یک ماموریت رفتم ۲ هفته  کامل از همه جا بی خبر بودم و نمی دونستم چیکار کنم..

بعد از ۲ هفته بهم مرخصی دادن ولی نه به خونه خودمون زنگ زدم و نه به باران می خواستم اونا رو غافل گیر کنم .....

وقتی رسیدم شهر خودمون چون با پسرخاله ام اومده بودم مجبور شودم مستقیم به خونه خودمون برم .... و از اونجا به خونه باران زنگ زدم ... هرچی زنگ می زدم یکی دیگه گوشی رو بر می داشت ...

شب شد و من تصمیم گرفتم برم جلوی خونه باران .... از دور چراغهای روشن خونه اشونو دیدم .. و با ذوق و شوق خاصی جلو رفتم ... وقتی نزدیکتر شدم ...

سکوت خاصی همه جا رو گرفته بود ... چند پارچه ی سیاه جلو در خونه باران ..... و جلوتر رفتم ....

نه ..................... و خاموشی................

۳ روز خاموشی و صدای اطرافیان ...............

باران رفته بود بی من ......................

پدرش اومد بهم گفت که باران یه روز که داشته می اومده خونه با ماشین تصادف کرده و ....

 

و حالا ۲ سال از اون ماجرا میگزره .... و من ۲ سال تمام روزهای روز باران بود .....

تمامی این مطالب برای باران بود و روز باران  ......

 

بدرود

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 16:31  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

روز به روز بیشتر و بیشتر بهم دیگه نزدیک می شدیم ... یه جورای من گمشده تو وجود اون بود ....

 

یک سال گذشت ....

من و اون خیلی بهم  نزدیک شده بودیم ... حتی در پاییز همون سال باهم جلوی باران رقصیده بودیم اون عاشق بارون بود .. حتی بعضی از وقتها من اون به اسم باران صدا می زدم ...

باران را دوست دارم نه بخاط بارانش ... بخاطر  اینکه من را به تو نزدیکتر می کند

تمامی قطرات باران را برای تو همانند فرش قرمزی به زیر پایت خواهم انداخت تا به سوی خانه ی من روانه شویی ....

 

من چند مدت مریض شدم و خیلی کمتر می تونستم باران خودم را ببینم .. مریضی من ۶ ماه طول کشید و روز به روز دلم برای دیدن صورت ماهش تگنگتر می شد..

دلم من اینقدر تنگ است که فقط جای تو می باشد و بس

تو هم محکومی به حبس انفرادی

بعد از ۶ ماه بالاخره من بیرون آمدم و اولین جای که رفتم .. دیدن باران در محل همیشگی سه شنبه ها

سه شنبه ها ساعت ۹ صبح

بالاخره دلم آروم گرفت ......

سال دوم نیز گذشت .. چه روزها و چه وقتها باهم و بی هم که همه یاد باران در دل من بود ...

 

بازم ادامه دارد ..... 

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 22:29  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

وقتی با افراد گروه داشتم آشنا می شدم ...   

یه چهره خیلی آشنا رو دیدم صبر کردم و توجه ........ دیدم اون دختری که جلوی باران داشت می رقصید روبروم وایستاده ..... کاملاْ بهش نگاه کردم و اسمشو پرسیدم ....

بعد از مدتی باهم کار کردیم . بیشتر باهاش آشنا شدم .... و روز به روز داشتم بهش احساس خوبی پیدا می کردم و صحبت کردن با اون با هیچ آهنگ دیگه ای عوض نمی کردم ........

بعد از مدتی شروع کردیم به اجرای برنامه ها  و آخرین برنامه ما تو مسجد بود  اونجا بود که دلو زدم به دریا و بهش گفتم که چقدر دوسش دارم

دوست دارم به اندازه دوری آسمان

دوست دارم به اندازه تمام گودی دریاها

و بعد از ۳ روز انتظار با هم به توافق رسیدیم ......... وای چه روزای بود 

روز به روز بیشتر و بیشتر بهم دیگه نزدیک می شدیم ... یه جورای من گمشده تو وجود اون بود ....

 

و همچنان این داستان ادامه دارد ...

ببخشید این قسمت دیر شد ...

 

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت 23:33  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

من فکر میکنم بهتر یک خط مشی روببینی بعد راه بیفتی
از بقیه شعر نوشتن اونم این جوری هیج فایده ای نداره
عکس و شعر از بقیه هیچ وقت هیچ کجایی رسالت یه وبلاگ نبوده و نیست
وبلاگ شما از اول تا انتها هیچی از شما نداشت دلخور نشین ویک دفعه امتحان کنید از خود خود وجود خودتون بنویسید شاید دوباره بتون سر زدن
منتظر جواب سوالم هستم چرا از خودتون تو وبلاگ خودتون چیزی ندارید؟

 

سلام

امیدوارم که همه دوستان خوب باشند

با یکی از نظرات دوستان شروع کردم . و می خوام بگم که می خوام داستان و مطالب و عکسای این وبلاگ را برای همه دوستان بگم و تصمیم گرفتم که بعد از آخر داستان این وبلاگ را برای همیشه ترک کنم......

این داستان کاملاْ واقعی است ......

روژی باران = روز باران

 

یادم میاد .......

روزی از روزگاران خدا که من اون موقعه داشتم درس می خوندم ‌. در راه دبیرستان با یکی از دوستان صمیم خودم  .  تقریباْ آخرهای مدرسه بود و داشتیم به امتحانات آخر سال نزدیک می شدیم اون موقعه من سال دوم دبیرستان بودم در شهری از شهرهای کردستان و هوای بهاری اینجام واقعاْ غیر قابل پیش بینی هستش . ناگهان باران تندی گرفت و مجبور شدیم که سریعتر بریم .....

در سر بالای دبیرستان سر کوچه یکی رو دیدم که انگار داشت دوش می گرفت رو پشت بوم وایستاده بود و کلاْ خودشو خیس کرده بود . همانند  کسی که داره می رقصه... با بارون داشت می رقصید .....  واسه چند لحظه فقط نگاهش کردم.... و دوستم  گفت که عجله کنم....

یادش بخیر......

از روز به بعد هر روز از جلوی اون خونه رد می شدم تا که اون خانم رو یک بار دیگر ببینم ... ولی امتحانت هم تموم شد و من اون خانم رو اصلاْ ندیده بودم .. تا اینکه یک روز که دوستم بهم زنگ زده بود و قرار بود که برم سر تمرین گروه سرودش سر راهم اونو دیدم ... ولی خیلی زود سوار تاکسی شد و رفت .

من خیلی به کارهای هنری علاقمند هستم .. کارهای نمایشی و موسیقی به همین دلیل از کودکی دنبال این کارا بودم  به این خاطر اون روز دوستم از من خواسته بود که با گروه سرودی که تشکیل داده بود برم کار کنم ..... و موسیقی کار رو من براشون درست کنم .....

وقتی داخل سالن شدم شروع چون دیر رسیده بودم اونا تمرین رو شروع کرده بودند و خیلی زود منم شروع کردم وقتی با افراد گروه داشتم آشنا می شدم ...   

این داستان ادامه دارد ... سعی می کنم که هر روز یکی از قسمتهاشو بنویسم ..

+ نوشته شده در  86/09/22ساعت 0:21  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

 

 


+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 10:14  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلودة خود
صبحدم
بيرون
نگاهي:
 
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .
 
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده
سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي
زير باران!
+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 10:7  توسط هیوا ... ( rojibaran)  | 

او ز من رنجيده است
 آن دو چشم نكته بين و نكته گير
 در من آخر نكته اي بد ديده است
 من چه مي دانم كه او
 با چه مقياسي مرا سنجيده است؟
 من همان هستم كه بودم ، شايد او
 چون مرا ديوانه خود ديده است
 بيوفائي مي كند تا بلكه من
 دور از ديدار او عاقل شوم
 او نمي داند كه من
 دوست مي دارم جنون عشق را
 من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
 لحظه اي از ياد او غافل شوم


                 
    فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 9:56  توسط هیوا ... ( rojibaran)  |